منوچهر خان حكيم
121
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
بارگاه و قوشخانه و مطبخخانه و نقّارهخانه و آنچه ما يحتاج بزرگان است از مهتر و شاطر و ركابدار و يساول و جارچى و غيره از براى محمد سوا « 1 » نموده و نسيم و برق را نيز با چار صد نفر عيّار در كمال آراستگى محكم به حكم محمد نمودند . پس دلاور دلاوران به آراستگى آنچه تمامتر سوار شده با لشكر متوجّه ختا گرديد . چون چند منزل از بلخ گذشت ، نسيم و برق از محمد رخصت گرفتند كه پيشتر خود را به ختا رسانند و از احوالات ختا و اوضاع صلصال خان خبرى بگيرند . پس آن دو عيّار نامدار گلبانگ بر قدم زنان خود را به خان بالغ رسانيدند و ملك خان بالغ را سير مىكردند و متوجّه ختا شدند و به دربندهاى ختا رسيدند . از هر هفت دربند گذشتند و داخل شهر ختا شدند و به سير بازارها روان شدند ؛ شهرى را ديدند به نهايت آراستگى و معمور ، چنانكه در دكّان كمترين شخصى از اصناف سرمايهء ده نفر سوداگر نامى متاع نهاده بود و از اطعمه و اشربه آنچه در خيال كسى گنجد در هر دكّان بود كه نسيم و برق حيران آن آراستگى شدند . پس نسيم رو به برق كرد و گفت : گرديدن من و تو باهم ديگر در عالم عيّارى بسيار بعيد است كه ما از يكديگر جدا شده هركدام به طرفى رويم و هركجا كه وعده كنيم در سر چراغ « 2 » حاضر آييم . غرض در حوالى چارسو بتخانه بود ، وعده به در آن بتخانه داده از هم ديگر جدا شدند . اما برق همهجا مىرفت و راسته بازارى را به نظر آورد كه قريب به هزار نفر زرگر از دو جانب كوچه كار مىكردند و برق بر در دكّان زرگرى رسيد ، ديد كه دايه و كنيزى ايستادهاند و به زرگر مىگويند كه : ملكهء ما بسيار شتاب دارد به جهت گوشوار خود ( 75 ) شما مىگفتيد كه فيروزه به هم رسانم ، چه كردى ؟ استاد گفت : لات و عزّى برساند ، بنده از شما بيشتر ذوق دارم . برق چون اين سخن شنيد به گوشهاى رفت و خود را به صورت سوداگرى بر آراست و يك لايى نيمرنگ كليددار پوشيده و دستارى بر سر خود گذاشت و سى چهل « 3 » كليد به هم رسانيد و بر بند قباى خود بست و به كشّوفشّ تمام در دكّان زرگر آمد . زرگر او را تواضع نمود و گفت : اى اوستاد ! فيروزهاى چند داريم ،
--> ( 1 ) . سوا كردن : جدا نمودن . ( 2 ) . سر چراغ : اوّل شب . ( 3 ) . اصل : چل .